خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آرامش ام آرزوست

از پیام های داخل گوشیم و شماره های دفتر تلفنش تا روابطم با آدم ها و دوستان,کمدم, لباسام و میز کارم بگیر تا مغزم و افکارم…اینقدر بهم ریخته و در هم ِ که حتی جرئت نمی کنم طرفشون برم چه برسه بخوام بهشون سر و سامانی بدم و مرتبشون کنم…وضعیتم شده مثل یه کامپیوتری که یکسره فایل های مختلف رو بریزی تو درایو هاش و هی پرش کنی,پرش کنی و پرش کنی…یک روزی اینقدر این فایل ها بهم ریخته میشن که دیگه آدم رغبت نمی کنه طرف کامپیوتر بره,اگر هم بخواد یه موزیکی چیزی پیدا کنه اینقدر میگرده تا عصبی میشه و بی خیال میشه…یه چیزی ام در همین حد الان.

کاش یه برنامه باشه که آدم هارو هم مرتب کنه,مثل کامپیوتر…

 

مملکت گل و بلبل

بهم گفت سیگار کشیدنت رو دوس دارم,تو تاکسی بودیم که گفت.گفت تو حیفی اینجا,ما حیفیم اینجا,تو پادگان بهم گفت.گفت که دانشجوی نقاشی بودم,نقاشی می کردم که اخراجم کردن,گفت که خوبه که تو اینجایی,گفت که اگه من رفتم چی کار میکنی؟(50 روز دیگه داره میره)گفتم هیچی(ته دلم گفتم:وااای که با وجود یکی مثل توست که هر روز دارم خودم رو مجاب میکنم بیام اینجا),گفت دلت تنگ نمی شه؟گفتم چرا…,امروزجر و بحثمون شد و بهش گفتم “کم معرفت”,سرش داد زدم و رفتم تو یه اتاق ِ دیگه,تو یه قسمت دیگه گفت “گمشو” گفتم “می شم.” گم شدم… امروز بی احساس شدم,هیچ حسی نداشتم.به این نتیجه رسیدم که فلسفه ی سرباز یعنی بی احساس بودن,اینکه می گن “مرد میشی” منظور در اصل اینه که بی احساس میشی,مرد بودن تو این مملکت که آدماش مثل گاو نگاهت میکنن.
از پادگان که اومدیم بیرون قبل از اینکه بشینیم تو تاکسی و بهم بگه “سیگار کشیدنت رو دوس دارم”بهم گفت “زندگی رو داری؟”گفتم “چیه؟” گفت “توهم داره توش,صبح ها با نفرت میایم اینجا و بعد از ظهر ها زندگی شروع میشه و دوسش داریم,گه گرفته زندگیمون رو…نفرت دارم…” گفتم “آره…”
-
اومد تو کافه,نشست.دستاش سرد ِ سرده,میگه “تو اتوبوس دعوا شد,یکی یکی رو با مشت زد و یکی برای اونی که یکی رو با مشت زد چاقو کشیده و راننده هم اومد و همه رو از اتوبوس ریخته بیرون…”,گفتم “شاشیدم تو این مملکت” سرش رو تکون داد و من به نوشتنم ادامه دادم…
-
رادیو روشن بود و نماینده های مجلس داشتن نطق(!) می کردن,یکی اومد که از دوم خردادی ها بود. ا.ن رو کامل برد زیر سوال.خیلی خوب بود.خیلی.تموم که کرد صحبت هاش رو نماینده های دیگه شعار دادن “مرگ بر فتنه گر” رادیو رو عوض کردم,یه آهنگ گذاشتم…زیر لب گفتم”خسته شدم از زندگی بین یه مشت گاو” .

این روز ها

یکسره به این فکر میکنم که دارم تک تک لحظه های زندگیم رو از دست میدم و دوست داشتم زمان با چیزی مثل ساعت ادوارد(؟) متوقف می شد و من فشرده می کردم این روز هارو تا بتونم بین این فشردگی یه کتاب,یه آدم یا یه خواب ِ بی دغدغه جا بدم..امروز آدمی رو دوباره دیدم که از 2 سال پیش حدودا باهاش ارتباطی نداشتم و خبر آنچنانی نگرفته بودیم از هم,وقتی خودم رو,اون رو,فضا ها و مکان هایی که قبلا رفته بودیم( به طرز احمقانه و خوبی  پروسه دقیقا همون پروسه ی 2 سال پیش بود فقط شاید بشه گفت ما بزرگتر شده بودیم و شاید آدم های که از کنارمون رد میشدن همون آدما نبودن) رو مقایسه میکنم با امروز به این نتیجه میرسم که قبلا چقدر همه چیز راحت وبی دغدغه,شاید حتی بچه گانه بود…و چقدر دوس دارم همه چیز یه خواب کثیف و طولانی باشه و وقتی کلید ارسال رو تو این صفحه زدم از خواب بلند شم… چقدر اون فضای دانشجویی,اون خنده های بی پروا و اون ارتباط های اون دوران رو می خوام الان.حسی که الان چیره شده به تمام زندگیم حس عقب افتادگی و حماقتِ محض ِ. میدونم 1 سال دیگه که این مرحله تموم شه و از این جبر بیرون بیام می تونم فضاهای قبل رو داشته باشم ودرسته که از خیلی چیزها عقب افتادم ولی یه مرحله بزرگ جلو افتادم.

 

پی نوشت:مسلما خیلی ها متوجه این پست نمی شوند,دلیلش هم واضح و مبرهن است,بسیار بسیار شخصی است این پست.

new type of post

VERTIGO

زندگی ام هیچ مثل قبل نیست,حداقل مثل چند ماه پیش نیست.دیگر موی صورت ام هیچ مهم نیست و بلندی و کوتاهی اش را سپرده ام دست خودشان که هرکاری دلشان خواست بکنند.لباس برایم اهمیت قبل را ندارد و هرچه دم دستم بیاید می پوشم و کوچکترین توجهی به نگاه این آن و یا اظهار نظرشان نمی کنم.شماره ی چشمانم زیاد شده و و بدون عینک رسما برای دیدن به مشکل بر می خورم.مثل قبل به غذا توجهی نمی کنم و احساس میکنم لاغرتر شده ام,البته این بی توجهی به غذا دلیل اصلیش مریضی های پشت سر هم و سنگینی بود که دچار می شدم و هیچ میلی به غذا نمی توانستم داشته باشم.دیوار جلوی میزکارم را کاغذ های جورواجور پوشانده و روی هرکدامشان هم چیزی نوشته ام.یک کتاب که درگیرش بوده ام به بن بست خورده و 3 ماهی می شود که یک جمله هم پیش نرفته ام,پیش نرفتن که هیچ, مغز ام خالی ِ خالیست…

 

پی نوشت:این چند روز حتی نمی دانم چه موزیکی گوش بدهم,دچار یک سرگیجه ی افتضاح شده ام در زندگی…

من خوبم!

این روز ها را با دست کشیدن روی گل پتوس ام و کاج مطبق ام که گوشه ی سمت راست کاناپایه ی قرمز رنگ ام در گوشه ی خانه نگه می دارمشان میگذرانم,بیرون اگر بروم از درگیری و دویدن های مردم,از صدای بوق و بوی دود بیزار می شوم و عصبی…کنار گل هایم خوبم.

Teeny Tiny Time

زندگی همه مان همین شده,از صبح (بستگی به صبح شما دارد,صبح من در اینجا ساعت 7 است) که بلند می شویم تا موقع خواب هر کاری میکنیم جز کنار گذاشتن ِ یک تایم کوچک برای خودمان,حداقل من که این ام.البته منظور سرکار و دانشگاه و الخ نیست,چون خب مسلما انسان دانشگاه میرود که در آینده زندگی بهتری داشته باشد و یا سرکار می رود که در آینده زندگی ای داشته باشد.من تایم های کوچک و چند دقیقه ای را می گویم که بنشینیم و سرمان را به دیواری جایی تکیه دهیم سیگاری آتش بزنیم و چند دقیقه ای چشمانمان را ببندیم,یا وقتی نشسته ایم روی صندلی ای در اتوبوس از نگاه به این و آن و حتی نالیدن از گرمای این روز ها دست بکشیم و به آن جدول های سیمانی ِ کنار خیابان نگاه کنیم و آرامش بگیریم,آرامش بگیریم از همان گرما و از همان شلوغی ِ لحظه,آرامش بگیریم از زندگی… .

البته باز این هم بستگی به شانستان دارد,که مثلا وقتی دارید به پیاده روی یک خیابان نگاه میکنید,دختر و پسری را دست در دست هم ببینید و انرژی بگیرید,پدر یا مادری را در حال کتک زدن فرزندش ببینید,و یا مردی بی دلیل لبخندی نثارتان کرده باشد.امروزِ من در حالی شروع شد که یک دختر کاملا موجه(حداقل از نظر من) را از ماشین پیاده کردند و به جرم بد حجابی به التماسش انداخته بودند.

قدر آن لحظه های کوچک را بدانید.

این روز ها با هرکی که مینشینم و صحبت میکنیم بحث میرسد به این که روزگار آشفته بازاریست.اکثر کسانی که در حال حاضر ارتباط ام را سعی کرده ام حفظ کنم با آن ها از این می نالند که آنقدر به این و آن کولی داده اند که خسته شده اند,شانه هایشان,قلبشان,فکرشان و پاهایشان خسته شده,از اینکه در یک تایم مشخص زمانی(که هرچه طولانی تر باشد امکان ضربه خوردن به شما و فشار آمدن به آن نقاط ذکر شده بیشتر می شود)آنقدر برای طرفت مایه بگذاری بعد طرف بعد از مدتی دایورتت کند به نقاط دور افتاده ی بدنش.
تجربه ی خود بنده هم برمیگردد به یک پروسه ی دوستی با یکی از همجنسانم که 6 سالی به طول انجامید و حالا شما با خود فکر کنید این فشار وارد آمده چقدر سنگین بوده,لهیم این روز ها رسما.

هدف از این نوشته ی کوچولو هم این بود که خواهش کنم گرگ نشید,طرف اگه دستمال کاغذیتون کرد و مالید به جاییش هم گرگ نشید و دنیا رو از این گه تر نکنید.

مستی

1-هیچ وقت مست کردن هایم خوشحالی به همراه نداشته,همیشه وقتی کسی که مست کرده و دارد قهقه سر می دهد و هرچه میگویی به تخمش هم نمیگیرد را میبینم,دوست دارم ازش بپرسم که چه طور می شود؟مگر من چه فرقی با تو دارم؟خب من هم میخواهم مست کنم و قهقه سر بدهم,ولی خب بنده خدا مست است و نمی تواند  جواب درست و حسابی ای به من بدهد.مست کردن هایم همیشه غم و نگرانی و بدبختی همراه داشته,می نشستم گوشه ای و سیگارم را میکشیدم,و البته هیچ چیز را به تخمم نمیگرفتم…

 

2-همیشه وقتی کسی زندگیش را برای دیگری باز میکند مسلما به مرحله ای رسیده اند که چیزی برای پنهان شدن وجود ندارد,چمیدانم,خلاصه همه چیز را برای هم می گویند,یا حتی اگر همه چیز را هم برای هم نگویند شاید طرف مقابل آنقدر کنجکاوی کند که خودش همه چیز را به گند بکشد!این روش را قبول ندارم به طور حتم,چون معتقدم وقتی زیاد وارد کسی بشوی (و یا حتی چیزی)امکان نفرت انگیز بودن آن شخص خیلی بیشتر از دوست داشتنی بودن ِ اوست.خب من هم انسانم,گاهی اشتباه می کنم و خیلی دقیق می شوم,متنفر می شوم و فردایش هم فراموش می کنم.

 

3-من آدمی ام که تفکراتم گاها دیوانه ام میکند(این را یکبار وقتی داشتم فال قهوه میگرفتم جناب فالگیر به من گفت),شاید همین هم شد که می نویسم,چون همه چیز را که نمی توان بیان کرد,باید نوشت گاهی.ولی تفکرات ِ دیوانه کننده ی این چند وقت را نمیدانم حتی چطور برای خودم حل کنم,چه برسد بنویسم و یا بیان کنم…

 

4-من رفتم مست کنم…

وبلاگ نویسی دنیای جالبی است,بالا و پایین زیاد دارد.گاهی اوقات حالت خیلی خوب است و نوشتنت نمی آید,گاهی کلا خنثی ای و نوشتن ات نمی آید و حتی آمدن و نیامدن نفس ات هم برایت فرق آنچنانی ندارد,گاهی هم حالت آنقدر افتضاح است که نمی توانی بنویسی,چون اگر بنویسی احساست خیلی وارد نوشته می شود و فردا پشیمان می شوی از پابلیشش.کلا می خواهم بگویم که می شود “وبلاگ نویسی” را چزو کارهای سخت در وزارت کار وارد کرد,چون باید خیلی دقیق باشی تا  در این سه حالت,نقطه ای را پیدا کنی که بتوانی خوب بنویسی.

تمام.

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.