آوریل 10, 2011 بدست قهوه و سیگار
1-هیچ وقت مست کردن هایم خوشحالی به همراه نداشته,همیشه وقتی کسی که مست کرده و دارد قهقه سر می دهد و هرچه میگویی به تخمش هم نمیگیرد را میبینم,دوست دارم ازش بپرسم که چه طور می شود؟مگر من چه فرقی با تو دارم؟خب من هم میخواهم مست کنم و قهقه سر بدهم,ولی خب بنده خدا مست است و نمی تواند جواب درست و حسابی ای به من بدهد.مست کردن هایم همیشه غم و نگرانی و بدبختی همراه داشته,می نشستم گوشه ای و سیگارم را میکشیدم,و البته هیچ چیز را به تخمم نمیگرفتم…
2-همیشه وقتی کسی زندگیش را برای دیگری باز میکند مسلما به مرحله ای رسیده اند که چیزی برای پنهان شدن وجود ندارد,چمیدانم,خلاصه همه چیز را برای هم می گویند,یا حتی اگر همه چیز را هم برای هم نگویند شاید طرف مقابل آنقدر کنجکاوی کند که خودش همه چیز را به گند بکشد!این روش را قبول ندارم به طور حتم,چون معتقدم وقتی زیاد وارد کسی بشوی (و یا حتی چیزی)امکان نفرت انگیز بودن آن شخص خیلی بیشتر از دوست داشتنی بودن ِ اوست.خب من هم انسانم,گاهی اشتباه می کنم و خیلی دقیق می شوم,متنفر می شوم و فردایش هم فراموش می کنم.
3-من آدمی ام که تفکراتم گاها دیوانه ام میکند(این را یکبار وقتی داشتم فال قهوه میگرفتم جناب فالگیر به من گفت),شاید همین هم شد که می نویسم,چون همه چیز را که نمی توان بیان کرد,باید نوشت گاهی.ولی تفکرات ِ دیوانه کننده ی این چند وقت را نمیدانم حتی چطور برای خودم حل کنم,چه برسد بنویسم و یا بیان کنم…
4-من رفتم مست کنم…