زندگی همه مان همین شده,از صبح (بستگی به صبح شما دارد,صبح من در اینجا ساعت 7 است) که بلند می شویم تا موقع خواب هر کاری میکنیم جز کنار گذاشتن ِ یک تایم کوچک برای خودمان,حداقل من که این ام.البته منظور سرکار و دانشگاه و الخ نیست,چون خب مسلما انسان دانشگاه میرود که در آینده زندگی بهتری داشته باشد و یا سرکار می رود که در آینده زندگی ای داشته باشد.من تایم های کوچک و چند دقیقه ای را می گویم که بنشینیم و سرمان را به دیواری جایی تکیه دهیم سیگاری آتش بزنیم و چند دقیقه ای چشمانمان را ببندیم,یا وقتی نشسته ایم روی صندلی ای در اتوبوس از نگاه به این و آن و حتی نالیدن از گرمای این روز ها دست بکشیم و به آن جدول های سیمانی ِ کنار خیابان نگاه کنیم و آرامش بگیریم,آرامش بگیریم از همان گرما و از همان شلوغی ِ لحظه,آرامش بگیریم از زندگی… .
البته باز این هم بستگی به شانستان دارد,که مثلا وقتی دارید به پیاده روی یک خیابان نگاه میکنید,دختر و پسری را دست در دست هم ببینید و انرژی بگیرید,پدر یا مادری را در حال کتک زدن فرزندش ببینید,و یا مردی بی دلیل لبخندی نثارتان کرده باشد.امروزِ من در حالی شروع شد که یک دختر کاملا موجه(حداقل از نظر من) را از ماشین پیاده کردند و به جرم بد حجابی به التماسش انداخته بودند.
قدر آن لحظه های کوچک را بدانید.

اووووه 2 روز نبودم چقد حرف داشتي
درضمن، كامنت گذاشتم كه با افتخار بگم من دارم همچين تيني تايني تايم هايي رو.
يه وقتم ديدي بزرگ شدم مثل شماها، از دست دادمشون، كي ميدونه؟!
کی می دونه….
دل
از کسی که آزارم بده
..
جایی که اذیتم کنه
رها می کنم
وقتی فیلتر شد
دل ازش کندم
.
.
رها
http://mmalihe.blogfa.com
شاید بعد از مدتها یه خونه جدید
روزگار به کامت
با ناامیدی اومدم ..تو این هاگیر و واگیر که هرجا میرم بچه ها وبلاگاشون رو بستند با ناامیدی اینجا اومدم ..و لذت بردم از خوندنت ..اینم شادی کوچک امشب من..
تمرکز تو این صفحه موج میزنه…………..
دیدن دختر و پسر برای من و شما خوبه و دیدن گشت ارشاد برای منو شما بده !
برای بعضیها (!) اولی مساوی بی ناموسی و دومی مساوی با با غیرتیه !
لایک
بله…لایک…دقیقاً تجربه کردم لحظاتی رو که گفتی و تلاش کردم برای به آرامش رسیدن حتی برای چند دقیقه…دیدی چقدر حس خوبیه؟
خوبه که خودتو نمی زنی به اون راه . . . خوبه
1. صبح من از ساعت 9 شروع میشه
2. این روزا سرم رو زیاد به دیوار تکیه و الخ.. اما سیگارو نمیتونم..
3. تمام اون لحظه های سر به دیوار و الخ دارم به این فکر میکنم که چطور میشه گرگ بود..
4. دست نگه دارم؟!
آره…
خیلی وقت بود نیومده بود….دلم خیلی تنگ بود برات
فکر کنم اگر به وبلاگ من سر بزنی,موقع خروج ,دهانت بوی رخوت بگیرد.به خاطر این پستت,پست آخر من را بخوان.شاید به زندگی پر دغدغه ات سفت بچسبی.
http://www.emtedadesokoot.blogspot.com