این روز ها را با دست کشیدن روی گل پتوس ام و کاج مطبق ام که گوشه ی سمت راست کاناپایه ی قرمز رنگ ام در گوشه ی خانه نگه می دارمشان میگذرانم,بیرون اگر بروم از درگیری و دویدن های مردم,از صدای بوق و بوی دود بیزار می شوم و عصبی…کنار گل هایم خوبم.
سپتامبر 13, 2011 بدست قهوه و سیگار
این روز ها را با دست کشیدن روی گل پتوس ام و کاج مطبق ام که گوشه ی سمت راست کاناپایه ی قرمز رنگ ام در گوشه ی خانه نگه می دارمشان میگذرانم,بیرون اگر بروم از درگیری و دویدن های مردم,از صدای بوق و بوی دود بیزار می شوم و عصبی…کنار گل هایم خوبم.
چه خوب…
بعد از : تقدیم به پدر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد…
بعد از کلاغ و بارون و نیمه های شب….رسیدم به قهوه و سیگار…
وای که چه روزی میشه اگه یه بار توزندگیم همچین اتفاقایی پشت سرهم بیافته…واقعی نه مجازی.
«وسطِ ظهر، گلابی درشتی در باغ به زمين میافتد، اين چيزیست كه يكی از پيرمردها، ساعتها در تقلای گفتنِ آن است .. «