یکسره به این فکر میکنم که دارم تک تک لحظه های زندگیم رو از دست میدم و دوست داشتم زمان با چیزی مثل ساعت ادوارد(؟) متوقف می شد و من فشرده می کردم این روز هارو تا بتونم بین این فشردگی یه کتاب,یه آدم یا یه خواب ِ بی دغدغه جا بدم..امروز آدمی رو دوباره دیدم که از 2 سال پیش حدودا باهاش ارتباطی نداشتم و خبر آنچنانی نگرفته بودیم از هم,وقتی خودم رو,اون رو,فضا ها و مکان هایی که قبلا رفته بودیم( به طرز احمقانه و خوبی پروسه دقیقا همون پروسه ی 2 سال پیش بود فقط شاید بشه گفت ما بزرگتر شده بودیم و شاید آدم های که از کنارمون رد میشدن همون آدما نبودن) رو مقایسه میکنم با امروز به این نتیجه میرسم که قبلا چقدر همه چیز راحت وبی دغدغه,شاید حتی بچه گانه بود…و چقدر دوس دارم همه چیز یه خواب کثیف و طولانی باشه و وقتی کلید ارسال رو تو این صفحه زدم از خواب بلند شم… چقدر اون فضای دانشجویی,اون خنده های بی پروا و اون ارتباط های اون دوران رو می خوام الان.حسی که الان چیره شده به تمام زندگیم حس عقب افتادگی و حماقتِ محض ِ. میدونم 1 سال دیگه که این مرحله تموم شه و از این جبر بیرون بیام می تونم فضاهای قبل رو داشته باشم ودرسته که از خیلی چیزها عقب افتادم ولی یه مرحله بزرگ جلو افتادم.
پی نوشت:مسلما خیلی ها متوجه این پست نمی شوند,دلیلش هم واضح و مبرهن است,بسیار بسیار شخصی است این پست.

تقريبا منم حس ِ خط ِ اول ُ دارم …
اون ساعت ساعت ِ برنارد بود .
آره…برنارد.مرسی:دی
من هم ساعت میخوام…..
گیر آوردم خبرشو بهت میدم!!