بهم گفت سیگار کشیدنت رو دوس دارم,تو تاکسی بودیم که گفت.گفت تو حیفی اینجا,ما حیفیم اینجا,تو پادگان بهم گفت.گفت که دانشجوی نقاشی بودم,نقاشی می کردم که اخراجم کردن,گفت که خوبه که تو اینجایی,گفت که اگه من رفتم چی کار میکنی؟(50 روز دیگه داره میره)گفتم هیچی(ته دلم گفتم:وااای که با وجود یکی مثل توست که هر روز دارم خودم رو مجاب میکنم بیام اینجا),گفت دلت تنگ نمی شه؟گفتم چرا…,امروزجر و بحثمون شد و بهش گفتم «کم معرفت»,سرش داد زدم و رفتم تو یه اتاق ِ دیگه,تو یه قسمت دیگه گفت «گمشو» گفتم «می شم.» گم شدم… امروز بی احساس شدم,هیچ حسی نداشتم.به این نتیجه رسیدم که فلسفه ی سرباز یعنی بی احساس بودن,اینکه می گن «مرد میشی» منظور در اصل اینه که بی احساس میشی,مرد بودن تو این مملکت که آدماش مثل گاو نگاهت میکنن.
از پادگان که اومدیم بیرون قبل از اینکه بشینیم تو تاکسی و بهم بگه «سیگار کشیدنت رو دوس دارم»بهم گفت «زندگی رو داری؟»گفتم «چیه؟» گفت «توهم داره توش,صبح ها با نفرت میایم اینجا و بعد از ظهر ها زندگی شروع میشه و دوسش داریم,گه گرفته زندگیمون رو…نفرت دارم…» گفتم «آره…»
-
اومد تو کافه,نشست.دستاش سرد ِ سرده,میگه «تو اتوبوس دعوا شد,یکی یکی رو با مشت زد و یکی برای اونی که یکی رو با مشت زد چاقو کشیده و راننده هم اومد و همه رو از اتوبوس ریخته بیرون…»,گفتم «شاشیدم تو این مملکت» سرش رو تکون داد و من به نوشتنم ادامه دادم…
-
رادیو روشن بود و نماینده های مجلس داشتن نطق(!) می کردن,یکی اومد که از دوم خردادی ها بود. ا.ن رو کامل برد زیر سوال.خیلی خوب بود.خیلی.تموم که کرد صحبت هاش رو نماینده های دیگه شعار دادن «مرگ بر فتنه گر» رادیو رو عوض کردم,یه آهنگ گذاشتم…زیر لب گفتم»خسته شدم از زندگی بین یه مشت گاو» .
مملکت گل و بلبل
دسامبر 28, 2011 بدست قهوه و سیگار

خیلی وقتها برام سوال پیش میاد که بین یه مشت گاو، چقدر میشه انسان بود؟
واقعا..
با این مردم بی نور،مسخ شده چه مملکتی می توان ساخت…سالهاست همه مردن یا خفته اند
ما نمُردیم……کُشته شدیم….!
تلخ ترینشو زندگی بم داد !
امروز خواهرم یه حرف خوب و تلخ زد . گفت : از نسل ما چی مونده ؟
شدیم یه مشت درب و داغونِ افسرده .
دوباره سلام علی
های :دی