Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ریه ی بیچاره

ما ایرانی ها آدم های جالبی هستیم.عاشق ماشین,عاشق بنزین,عاشق دور دور!بنزین به لیتری 700 تومان رسیده و حتی قرار است سهمیه ی ماشین ها کلا برداشته شود, اما همچنان هوا در وضعیت خطر قرار دارد آن هم سالی چند بار و به مدت چند روز!!

از گرانی بنزین و قیمت بالای ماشین های از رده خارج مانند پراید,می نالیم ولی همچنان صف  پمپ های بنزین کیلومتر ها کش می آید و حتی حاضر نیستیم برای سلامت خودمان هم که شده کمی پیاده روی کنیم یا حتی بی دلیل ماشین راه نیاندازیم به هر سویی.

تا به حال کسی برای بالارفتن قیمت کاغذ و به طبع آن کتاب,مجله و… اعتراضی کرده؟آیا کتابفروشی ها یا انتشاراتی هارا کسی به اعتراض به گرانی کاغذ به آتش کشاند؟(خاطرتان هست چند سال پیش به دلیل بالا رفتن بنزین مردم یکسری از پمپ بنزین هارا به آتش کشیدند و…؟)

آیا حواسمان هست که بیمارانی که به داروهای خاص و کمیاب نیاز دارند با گرانی ِ چند صد هزار تومانی داروها مواجه هستند؟آیا حواسمان هست ….؟

Advertisements

آن اعماق ذهنم را که جستجو میکنم(اسمش همان ضمیر ناخودآگاه و البته که جستجو ندارد و مانند یک قاتل بی رحم به دنبالم است) اینکه من یک وبلاگ دارم که شاید حتی یک نفر در انتظار یک نوشته از من است شدیدا عذابم میدهد.اما هرکاری که میکنم,به هر دری که میزنم میبینم روزهایم آنقدر پیچیده شده اند که اگر یک ناظر به تماشای من ایستاده باشد میگوید»این یارو مثل بچه گربه به دنبال دم خودش است».
امروز اما تصمیم گرفتم که اینجا پبش از این خاک نخورد.خودم هم به این تصمیم خوش بین هستم و نمیگذارم این پست معنایش را از دست بدهد…از خوانندگانی که هنوز این وب نوشت را دنبال میکنند هم تقاضا دارم صفحه را به اشتراک بگذارند و نظرات خوبشان را دریغ نکنند.

پی نوشت:بابت غلط های املایی و رعایت نکردن نکات نگارشی عذر خواهی میکنم.اینجا,چند روزیست که اینترنت وضعیت اسف باری دارد.

باران

دوای دردِ خیلی ها یک باران پاییزی است این روزها.همین و بس

نشسته بودم زیر باد سرد این روزهای کولر آبی خانه که یکی از دوستان صدای موبایل مان را در آورد و …(این سه نقطه صرف سلام و احوالپرسی است که فکر نمی کنم برای شمایی که خواننده باشید جذابیتی داشته باشد),گفت که فلان صفحه در فیسبوک(فرهنگستان هنوز معادل فارسی برایش پیدا نکرده؟!) یکی از نوشته های تازه ی بنده را بدون از قلم انداختن حتی یک «واو» منتشر کرده ,وقتی آدرس صفحه ی مذکور را یافتم و رفتم و دیدم این صفحه را به جز 473 لایک(خوش آمد!) و 61 عدد شیر(کسره به «شین» و سکون «ی» و «ر» یا اصلا همان اشتراک گذاری خودمان) یک عکس ناقابل سکسی وار هم انداخته بود بالای نوشته که مثلا من هم یک کاری کرده ام!!مثل این سگ و گربه هایی که می شاشند گوشه و کنار هرمکانی که تازه وارد می شوند تا بگویند «آره منم هستما!!»

بعد من تهِ دلم می نالم از این که چرا بازدید وبلاگم از 400 به 7 یا 8 رسیده که شاید من بد می نویسم جدیدا و یا شاید سلیقه ی مخاطب دستم نیست و چمیدانم از این دست مطالب!!بله بله می دانم که شما و شما و شما(اشاره به کسانی که در ادامه توضیح می دهم) می نویسی برای دل خودت و یا می نویسی برای مخاطب خاص ات ولی بنده همین جا اعلام میکنم که می نویسم برای خوانده شدن و گرنه به جای ور رفتن با این حروف مجازی یک دفتر میگرفتم و هر روز آن جا می نوشتم,هم احساس دست نوشته را داشت و هم پس فردا اگر مُردم یکی پیدایش میکرد و مشهور میشدم!!!بعله…تازه در همین حین به این فکر میکنم کاش فرنگ بودیم و یک شکایت اساسی از این شخص میکردم و میلیون ها دلار به جیب میزدم بهرحال پول نباشد که نمی شود.

مرسی از اینکه یک نوشته ی محترمانه ی گوشه بلاگ «هر گونه استفاده از مطالب و تصاوير اين سايت بدون اجازه از نويسنده ممنوع و غیر اخلاقی مي باشد.» صرفا برای پرشدن آن گوشه است و هیچ ارزش قانونی ای ندارد تمام.

مرگ

آموزش مرگ از آن دسته آموزش هایی است که باید به مردم داده شود.یعنی وقتی یکی میمیرد بتوان کنار آمد با آن و یا حتی اطرافیانت بدانند که چظور با شخص داغدار برخورد کنند.آدم ها هرچقدر هم کتاب خوانده باشند,فیلم دیده باشند و در اجتماع بوده باشند در این مواقع دست و پا میزنند,یعنی میخواهم بگویم که نحوه ی برخورد با قضیه را نمی دانند و شاید بدتر کنند شرایط را.تقصیر من و یا شما هم نیست,هرچقدر هم عزیزانمان را از دست داده باشیم و چشیده باشیم این درد را,آموزش های لازم را نمی بینیم و در نهایت وقتی در این شرایط قرار میگیریم,گند میزنیم به همه چیز.همیشه هم فرد داغدار این حس را دارد که این غم و اندوه منحصر است و هیچ کس هیچ درکی از آن ندارد(که درست هم هست).

چند وقت پیش پدر یکی از دوستان خیلی خوبم فوت کرد,من از همان روز همش دارم دست و پا میزنم و نگران که چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم؟چرا اینجور مواقع یک دستورالعملی نیست تا به کار بست؟چرا…؟چرا…؟.اهمین عدم آموزش است که نشسته ام اینجا و دست روی دست گذاشته ام و یک حس بدی مثل یک گاو(!) که نه شیر میدهد و نه شخم میزند بهم دست میدهد,از بیهودگی و ناکارآمد بودن وجودم برای او…

آقای وزیر و نماینده و هر کوفت و زهرماری که یک کاره ای هستی,اگر خواندی این نوشته را یک درسی,کتابی,دوره ی آموزشی ای چیزی راه بینداز لطفا.با احترام قهوه و سیگار

کافه ام را می روم,سیگارم را دود میکنم و آخر شب قدم زنان به خانه برمی گردم…این روز ها هم اینطور میگذرند,آرام و زیبا اما از آن آرام هایی که پایدار نیست و از آن زیبا هایی که ظاهریست…

تنها یار این روز هایم زیر سیگاری ِ نگین داری است که چند وقت پیش از جمعه بازار خریدم.آنقدر این چند وقت قدیمی است که خودش هم یادش رفته چند سال دارد.شصت و خورده ای دوست مجازی در فیس بوک,اِن دوست مجازی دیگر در گوگل پلاس و بلاگ و… و شاید صدها دوست واقعی هم هست,اما تنها یار این روز های ِ مریض ام همان زیر سیگاری است که می داند من این روز ها چه قدر درد میکشم.درد تغییر,درد تنهایی و دردِ کندن از آدم ها و روز ها,که نمی دانم من تنبلم یا زندگی ام با سرعت مرگباری پیش می رود.که حس میکنم حتی همین چند لحظه که دارم صفر و یک هارا کلمه میکنم و می دهم به خورد تو,از دست رفته است,که حس میکنم زندگی ام از دست رفته است و هرچقدر هم جلوگیری کنم,چند ماه بعد می فهمم کاندمی که کشیده بودم بر سر ثانیه هایم,سوراخ بوده و هزاران ثانیه,شناکنان  به جایی می روند که نباید.که معلق ام در فضایی که هیچ قانونی ندارد جز صبر,چیزی که من همیشه در آن ضعف داشتم,چیزی که از آن نفرت دارم.باید صبر کنم تا یکسال دیگر همه چیز تغییر کند…شاید هم نکند,اِی لعنت به این شاید ها,اِی لعنت به ثانیه ها که مغز مرا بارور کردند و رها شدم درون جامعه ای که مرزش باردار بودن یا نبودن است,بودن یا نبودن مساله هیچ هم این نیست.مساله این است که میز و صندلیِ من در آن کافه ی سبز رنگ خیلی وقت است مرا ندیده,که گرمای تنم به رویش ننشسته است و حتی همان کافی من ای که ساعت های مدیدی با هم گپ میزدیم هم مشتری خودش را پیدا کرده و این روز ها گرمای ماتحت شخصی دیگر بر روی میز و صندلی من جا خوش کرده.که این رمضان هم هیچ  شباهتی به قبل ندارد,اگر پیش از این شب هایش برایم آرامش داشت و قدم های سنگین ام را بر روی سکوت شب می کشیدم,امسال خانه نشین ام و به خود که می آیم چند ساعتی است که زل زده ام به یک نشان از پشه ای که سال ها پیش روی دیوار له شده و فقط ردی از خون باقیست,خونی که عقربه ها ی باکره پس از هر هم آغوشیِ دردناک پس میدهند,که چه از خود راضی ام,که ساعتِ روبرویم  دیجیتالی است تا هیچ خونی به زمین نریزد و هیچ آهی به آسمان نرود نقطه تمام